|
.: پیوندها :.
.: نظرسنجی :. .: خبـرنامه :.
|
باطلاع دوستان علاقمند به جلسات شرح داستانهای مثنوي معنوي ميرساند اين جلسات تا اطلاع بعدی بصورت دو هفته يکبار، پنجشنبهها طبق ساعت زير بصورت online در سرويس گفتگوي FarToFar برگزار میشود:
آمريکا، سانفرانسيسکو، پنجشنبه 1:30 عصر آمريکا، شيکاگو، پنجشنبه 3:30 عصر آمريکا، نيويورک، پنجشنبه 4:۳۰ عصر کانادا، تورنتو، پنجشنبه 4:30 عصر انگلستان، پنجشنبه 9:30 شب فرانسه، پنجشنبه 10:30 شب آلمان، پنجشنبه 10:30 شب سوئد، پنجشنبه 10:30 شب ايران، جمعه 1 صبح هند، جمعه 3 صبح ژاپن، جمعه 6:30 صبح استراليا، جمعه 8:30 صبح
اين جلسات در سرويس گفتگوي FarToFar برگزار ميشود. برای شرکت در اين جلسات به اين سايت مراجعه کنيد: www.FarToFar.com و از قسمت "دريافت برنامه" آن را دريافت و install کنيد و سپس با کليک بروی New برای خود id بسازيد و در ساعت اعلام شده طبق جدول فوق، به اتاق شرح مثنوی معنوی مولانا وارد شويد. براي دريافت اطلاعات دربارهء برگزاري اين جلسات ميتوانيد در خبرنامهء جلسات عضو شويد. جهت عضويت در خبرنامه کافي است در سمت راست اين صفحه، در قسمت خبرنامه، نام و آدرس email خود را وارد کنيد. بدين ترتيب در ليست خبرنامهء سايت قرار ميگيريد و هرگونه خبر جديدي در رابطه با زمان و نحوهء برقراري جلسات، از طريق پست الکترونيکتان به اطلاعتان خواهد رسيد. مباحث اين جلسات بهم مرتبطند، لذا جهت پيگيري مطالب، بهتر است در جلسات بطور مرتب حضور داشته باشيد و يا فايل صدای جلسات گذشته را از روی صفحهء آرشيو، Download کرده و گوش کنيد. دوستانی که بتازگی به اين جمع پيوستهاند، حتماْ فايل صدای جلسات گذشته (بخصوص جلسهء اول و دوم) را گوش دهند. آرشيو صدای ضبط شدهء جلسات همراه با متن مورد بررسی در صفحهء آرشيو آمده است.
+ صفحه اصلی کل جلسات (مولانا، حافظ، سعدی ...)
+ گزارش و چکیدهء جلسات، در کلوب مثنوی معنوی مولانا
-----------------------------
متن جلسه هفتاد و دوم:
موضوعات:
1. شرح و بررسی دو حکایت از مثنوی معنوی:
1- 1. "حکایت امیر و غلامش"،
دفتر سوم، بیت 3055 به بعد
2. شرح دو غزل از دیوان کبیر:
1-2.
غزل شماره 1827بمطلع:
"دوش چه خورده ای دلا؟ راست بگو، نهان مکن ..."
1. شرح و بررسی دو حکایت از مثنوی معنوی:
1- 1. "حکایت امیر و غلامش"، دفتر سوم، بیت 3055 به بعد
(براي ديدن تصوير و خوانش اين حکایت، اينجــا کليک کنيد)
حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در نماز و مناجات با حق مير شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و منديل و گل از التون بگير تا به گرمابه رويم اى ناگزير سنقر آن دم طاس و منديلى نكو بر گرفت و رفت با او دو به دو مسجدى بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت اى مير من اى بنده نواز تو بر اين دكان زمانى صبر كن تا گذارم فرض و خوانم لَمْ يكن چون امام و قوم بيرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت مير سنقر را زمانى چشم داشت گفت اى سنقر چرا نايى برون گفت مىنگذاردم اين ذو فنون صبر كن نك آمدم اى روشنى نيستم غافل كه در گوش منى هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد تا كه عاجز گشت از تيباش مرد پاسخش اين بود مىنگذاردم تا برون آيم هنوز اى محترم گفت آخر مسجد اندر كس نماند كيت وا مىدارد آن جا كت نشاند گفت آن كه بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون آن كه نگذارد ترا كايى درون مىنبگذارد مرا كايم برون آن كه نگذارد كز اين سو پا نهى او بدين سو بست پاى اين رهى ماهيان را بحر نگذارد برون خاكيان را بحر نگذارد درون اصل ماهى آب و حيوان از گل است حيله و تدبير اينجا باطل است قفل زفت است و گشاينده خدا دست در تسليم زن و اندر رضا ذره ذره گر شود مفتاحها اين گشايش نيست جز از كبريا چون فراموشت شود تدبير خويش يابى آن بخت جوان از پير خويش چون فراموش خودى يادت كنند بنده گشتى آن گه آزادت كنند
2- 1. "قصهء احد احد گفتن بلال ..."، دفتر ششم، بیت 888 به بعد
قصهء احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى عليه السلام ... تن فداى خار مىكرد آن بلال خواجه اش مىزد براى گوشمال كه چرا تو ياد احمد مىكنى بندهى بد منكر دين منى مىزد اندر آفتابش او به خار او احد مىگفت بهر افتخار تا كه صديق آن طرف بر مىگذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا ز آن احد مىيافت بوى آشنا بعد از آن خلوت بديدش پند داد كز جهودان خفيه مىدار اعتقاد عالم السر است پنهان دار كام گفت كردم توبه پيشت اى همام روز ديگر از پگه صديق تفت آن طرف از بهر كارى مىبرفت باز احد بشنيد و ضرب زخم خار بر فروزيد از دلش سوز و شرار باز پندش داد باز او توبه كرد عشق آمد توبهى او را بخورد توبه كردن زين نمط بسيار شد عاقبت از توبه او بيزار شد فاش كرد اسپرد تن را در بلا كاى محمد اى عدوى توبهها اى تن من وى رگ من پر ز تو توبه را گنجا كجا باشد در او توبه را زين پس ز دل بيرون كنم از حيات خلد توبه چون كنم عشق قهار است و من مقهور عشق چون شكر شيرين شدم از شور عشق برگ كاهم پيش تو اى تند باد من چه دانم كه كجا خواهم فتاد گر هلالم گر بلالم مىدوم مقتدى آفتابت مىشوم ماه را با زفتى و زارى چه كار در پى خورشيد پويد سايهوار با قضا هر كاو قرارى مىدهد ريشخند سبلت خود مىكند كاه برگى پيش باد آن گه قرار؟ رستخيزى و آنگهانى عزم كار گربه در انبانم اندر دست عشق يك دمى بالا و يك دم پست عشق او همىگرداندم بر گرد سر نه به زير آرام دارم نه ز بر عاشقان در سيل تند افتادهاند بر قضاى عشق دل بنهادهاند همچو سنگ آسيا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بىقرار گردشش بر جوى جويان شاهد است تا نگويد كس كه آن جو راكد است گر نمىبينى تو جو را در كمين گردش دولاب گردونى ببين چون قرارى نيست گردون را از او اى دل اختروار آرامى مجو ... چون كه كليات پيش او چو گوست سخره و سجده كن چوگان اوست تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار چون نباشى پيش حكمش بىقرار چون ستورى باش در حكم امير گه در آخور حبس گاهى در مسير چون كه بر ميخت ببندد بسته باش چون كه بگشايد برو برجسته باش باز آمد آب جان در جوى ما باز آمد شاه ما در كوى ما مىخرامد بخت و دامن مىكشد نوبت توبه شكستن مىزند توبه را بار دگر سيلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد هر خمارى مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهيم كرد ز آن شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما باز خرم گشت مجلس دل فروز خيز دفع چشم بد اسپند سوز نعره مستان خوش مىآيدم تا ابد جانا چنين مىبايدم نك هلالى با بلالى يار شد زخم خار او را گل و گلنار شد گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسم گلشن اقبال شد تن به پيش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن ودود بوى جانى سوى جانم مىرسد بوى يار مهربانم مىرسد از سوى معراج آمد مصطفى بر بلالش حبذا لى حبذا چون كه صديق از بلال دم درست اين شنيد از توبهى او دست شست باز گردانيدن صديق واقعهى بلال را و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينهى جهودان و قصه كردن آن قضيه پيش مصطفى عليه الصلاة و السلام و مشورت در خريدن او از جهودان بعد از آن صديق پيش مصطفى گفت حال آن بلال با وفا كان فلك پيماى ميمون بال چست اين زمان در عشق و اندر دام تست باز سلطان است ز آن جغدان به رنج در حدث مدفون شدست آن زفت گنج پيش مشرق چار ميخش مىكنند تن برهنه شاخ خارش مىزنند از تنش صد جاى خون بر مىجهد او احد مىگويد و سر مىنهد پندها دادم كه پنهان دار دين سر بپوشان از جهودان لعين عاشق است او را قيامت آمده ست تا در توبه بر او بسته شده ست عاشقى و توبه يا امكان صبر اين محالى باشد اى جان بس سطبر توبه كرم و عشق همچون اژدها توبه وصف خلق و آن وصف خدا عشق ز اوصاف خداى بىنياز عاشقى بر غير او باشد مجاز ز انكه آن حسن زر اندود آمده ست ظاهرش نور اندرون دود آمده ست چون رود نور و شود پيدا دخان بفسرد عشق مجازى آن زمان مصطفى زين قصه چون خوش بر شكفت رغبت افزون گشت او را هم به گفت مستمع چون يافت همچون مصطفى هر سر مويش زبانى شد جدا مصطفى گفتش كه اكنون چاره چيست گفت اين بنده مر او را مشترى است هر بها كه گويد او را مىخرم در زيان و حيف ظاهر ننگرم
3- 1. گزیده ابیاتی از دفتر ششم مثنوی بیت 2669 به بعد
پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فى صلاه دائمون نه به پنج آرام گيرد آن خمار كه در آن سرهاست نى پانصد هزار نيست " زر غباً " وظيفهى عاشقان سخت مستسقى است جان صادقان نيست " زر غباً " وظيفهى ماهيان ز انكه بىدريا ندارند انس جان آب اين دريا كه هايل بقعهاى است با خمار ماهيان خود جرعهاى است يك دم هجران بر عاشق چو سال وصل سالى متصل پيشش خيال عشق مستسقى است مستسقى طلب در پى هم اين و آن چون روز و شب روز بر شب عاشق است و مضطر است چون ببينى شب بر او عاشقتر است نيستشان از جستجو يك لحظهايست از پى همشان يكى دم ايست نيست اين گرفته پاى آن آن گوش اين اين بر آن مدهوش و آن بىهوش اين در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا هميشه وامق است در دل عاشق بجز معشوق نيست در ميانشان فارق و فاروق نيست بر يكى اشتر بود اين دو درا پس چه" زر غباً " بگنجد اين دو را؟ هيچ كس با خويش " زر غباً " نمود هيچ كس با خود به نوبت يار بود آن يكيى نه كه عقلت فهم كرد فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد ور به عقل ادراك اين ممكن بدى قهر نفس از بهر چه واجب شدى با چنان رحمت كه دارد شاه هش بی ضرورت چون بگويد: "نفس، كش"؟
----------------
2. شرح دو غزل از دیوان کبیر:
1-2. شرح غزل شماره 1827
(براي ديدن تصوير و خوانش اين غزل، اينجــا کليک کنيد)
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
2-2. شرح غزل شماره 1750:
(براي ديدن تصوير و خوانش اين غزل، اينجــا کليک کنيد)
تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم حاصل تو ز من دل برنکنی
دل نیست مرا من خود چه کنم
|
|